مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

341

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

چرا كه نفس پيوسته به روح است و چون خداى آهنگ قبض روح او كند از براى مرگ ، نفسش را نيز با روح او قبض كند و آنگاه بميرد . و چون خداى خواهد او را برانگيزاند روحش را به دو بازگرداند . و پيامبر ( ص ) چون به بستر رفتى ، گفتى : « بار خدايا به نام تو پهلو بر بستر نهادم و به نام تو برمىگيرم . اگر نفس من برگرفتى ، بر او ببخشاى و اگر رهايش كردى پاس آن مىدار بدانچه صالحان را پاس مىدارند . » و چون از خواب برخاستى گفتى : « حمد خداى را ، كه از پس مرگ ، مرا زنده گردانيد و بازگشت به سوى اوست . » و ابن جريج از ابن عباس ( رض ) روايت كرده است كه گفت : « در فرزند آدم نفسى است و روحى . پيوند آنها ، چون پيوند خورشيد است به نور . نفس ، آن است كه عقل و تميز بدان بسته است و روح آن است كه يقين و پويايى بدوست . چون بنده به خواب رود خداى نفس و روح او را از او باز گيرد . » مجاهد گويد : روح ، در خواب ، نزد آدمى باز مىگردد ، اگر اجلش نرسيده باشد ، آدمى بيدار مىشود و اگر اجلش رسيده باشد هر دو مىروند . و حصيف از عكرمه از ابن عباس روايت كرده است كه گفت : هر نفسى را سببى است كه در آن جريان مىيابد ، چون مرگ بر او شبيخون زند ، برخيزد چنان كه آن سبب منقطع گردد و آن كه نميرد ، نفسش باز مىگردد . و از على ( ع ) روايت شده است كه گفت : « چون آدمى به خواب رود ، روح او همچون رشته‌اى كشيده شود كه پاره‌اى از آن در وجود آدمى است و بدان تنفّس مىكند و پاره‌هاى ديگر آن به ارواح مردگان مىآميزد و با آنهاست تا آنگاه كه بيدار گردد و به دو باز گردد . » و ابن عجلان از سالم از پدرش روايت كرده است كه عمر ( رض ) به على گفت : « اى ابو الحسن ! گاه باشد كه بيدار خواب شوم و در رنج افتم . از سه چيز از تو مىپرسم . » پرسيد : « و آن سه چيز چيست ؟ » گفت : « يكى آنكه آدمى ، كسى را دوست مىدارد و هيچ نيكى از او نديده است و كسى را دشمن مىدارد بىآنكه ازو بدى ديده باشد . » على گفت : « آرى پيامبر ( ص ) گفت : ارواح لشكرهايى از لشكرهاى خدايند با يك ديگر ديدار مىكنند و يك ديگر را مىبويند ، آنها كه همدگر را بشناسند الفت مىگيرند و آنها كه نشناسند مختلف مىشوند . » عمر گفت : « گاه باشد كه آدمى در سخن است ، ناگاه او را فراموشى دست مىدهد ، در همان حال كه فراموش كرده است ، ناگهان به يادش مىآيد . » على گفت : « از پيامبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : هيچ دلى نيست مگر اينكه آن را ابرى است به مانند ابر بر ماه كه در همان زمان كه ماه مىتابد ناگاه ابر بر او چيره مىشود ، و آدمى را بدين گونه ، فراموشى دست مىدهد و چون ابر به يك سوى شود به ياد مىآورد . » عمر گفت : « آدمى ، خواب مىبيند . گاه باشد كه آن خواب باز مىخواند و گاه باز نمىخواند . » گفت : « از پيامبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : هيچ بنده و كنيزى نيست كه به خواب رود و خواب او را در ربايد مگر آنكه روحش به عرش بر شود . آن كه در فروتر از